از هیچسو کرانهٔ این شب پدید نیستدیگر امید نیست... نه، دیگر امید نیست!
فانوس کوچکیست به کنجی در آسمان
خورشید، آنکه سینهٔ شب میدرید نیست
هر سو که خواستی بروی، پیش پای تو
جز آنچه سرنوشت برایت برید، نیست
شاید به قعر چاه کشد داستان من
از نابرادران حسودم بعید نیست
از هفتتوی خفته درین خانهٔ مخوف
راهی به آستانهٔ صبح سپید نیست؟
هان ای بهار! بازنگردی به شهر ما
در گامهای خستهٔ تو بوی عید نیست
- ۹۴/۱۰/۱۸